جمعه 1 مرداد ماه سال 1389
| موضوع: اجتماعی
رابطه مصلحت با قدرت و حق
دانش آموزی که میخواهد دانش بیاموزد، میداند که روش دانشمند شدن، آموختن دانش است. هرگاه درس بخواند، میان او و اولیاء مدرسه، یک رابطه بیشتر بوجود نمیآید و آن رابطهایست که دانش برقرار میکند. در این رابطه، مصلحت محل پیدا نمیکند، حتی به فکر دانش آموز و معلم و مدیر مدرسه نیز در نمیآید.
اما اگر نخواهد درس بخواند و بخواهد مدرک بگیرد، نیازمند مصلحت میشود تا نا حق را جانشین حق کند. از این رو، نخست برای این پرسش پاسخ میجوید: چه کس یا کسانی میتوانند به دانش آموز درس نخوانی که او است، مدرک قبولی در امتحان را بدهند؟ معلم و مدیر مدرسه، و یا هر دو با موافقت با یکدیگر؟ پرسش دوم این میشود: چگونه این کس یا کسان را با دادن نمره قبولی موافق باید کرد؟ پاسخی که به این پرسش میدهد، هیچ چیز، جز مصلحتی که میسنجد نمیشود. اما او تنها نیست که مصلحت میسنجد. کس یا کسانی که میباید نمره قبولی به او بدهند، سه رشته مصلحت میباید بسنجند: مصلحت اول، موافقتی توجیه پذیر با دادن نمره قبولی به شاگرد درس نخوان. مصلحت دوم، دلیل تراشیدن برای این موافقت میان خود (معلم و مدیر و...) و مصلحت سوم، تنظیم رابطه با مافوقهای خود. این سه رشته مصلحتها، برای نشاندن ناحق به جای حق و در واقع، تنظیم رابطه با قدرت است. زیرا رابطهای که دانش آموز درس نخوان، با اولیاء مدرسه و اولیاء خود و... برقرار می کند، رابطه قدرت است.
سه شنبه 29 تیر ماه سال 1389
| موضوع: اجتماعی
تصور کنید با دوستی رفته اید در کافه ای نشسته اید. او حرف های قشنگ قشنگ می زند و شما گوش می کنید. یک کلمه هم نمی گویید تا او حرف اش را تمام و کمال بزند. او در زمینه هنر، ادبیات، سیاست، حرف های خوب خوب می زند. یک دفعه وسط حرف های او، به نکته ای بر می خورید که زیاد خوش تان نمی آید و با یک لحن انتقادی از او در باره ی آن نکته سوال می کنید. دوست شما نگاهی به شما می اندازد و انگار نه انگار که شما سوال کرده اید به حرف خود ادامه می دهد. شما فکر می کنید او سوال شما را نشنیده و متوجه نشده. دوباره سوال می کنید. او برّ و برّ به شما نگاه می کند و همان طور به حرف زدن اش ادامه می دهد. شما که کمی رنجیده اید سوال تان را یک جور دیگر مطرح می کنید، اما دوست محترم تان انگار که گوش اش نمی شنود همین طور به گفتن حرف های قشنگ قشنگ ادامه می دهد. به نظرتان می رسد دوست تان شما را آدم حساب نمی کند.
از این به بعدش را خودتان باید حدس بزنید که چه واکنشی نشان می دهید. من اگر به جای سوال کننده باشم...
اصلا به ما چه.
پنجشنبه 24 تیر ماه سال 1389
| موضوع: اجتماعی
مرغ سحر
مرغ سحر ناله سر کن ..... داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار ، این قفس را.................. برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را .. پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد ......... آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت ...... شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است
............. این قفس چون دلم تنگ و تار است ..........
شعله فکن در قفس ای آه آتشین ..... دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این ... بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن مرغ بی دل ، شرح هجران ........ مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن
بند دوم
عمر حقیقت به سر شد ................. عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق .......... هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد ..... قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد ...... دیده تر کن
جور مالک ، ظلم ارباب ................... زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب ............... جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن ..............از قویدستان حذر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین ........ پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
.............. ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین ...............
کز غم تو ، سینه من ...................پر شرر شد ، پر شرر شد