ای دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سرآیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر توصبح بر خاسته ای
ما خود همه شب نخفته ایم از غم دوست
غمگین تر از ما، هرگز نمی دید چشم ستاره، در روزگاران !
ای دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سرآیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر توصبح بر خاسته ای
ما خود همه شب نخفته ایم از غم دوست
| مهر 1390 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|


